چطوری مکعب شدم :)

:: چطوری مکعب شدم :)

به  نام خالق بهترین لبخند ها

خیلی وقته نوشته های اقای مربع رو میخوندم!

بعضی هاشو حتیn بار!!

من به نقطه عطف خیلی اعتقاد دارم! گاهی بعضی از ادما ، بعضی لحظه ها ، بعضی نوشته ها، حرفا یا هر چی فکرتو عوض میکنه باعث میشه ادم قبل نباشی یا نخوای که باشی!

شاهین و خوندن بلاگش دقیقا یه نقطه عطف بود برام!

شاید نزدیک یک ساله! یک سال گذشت تا روم اثر کرد!

میخواستم مربع بشم!

دیدم بعضی قوانین دنیام تو دنیای مربعی جاش نمیشه! خط قرمزاش کمه!

مکعب شدم!

دنیامو ریختم تو یه مکعب!

یه مکعب شبیه خونه که بوی ارامش میده! یه 6 وجهی که ماله خودته!

هر جور دوست داشته باشی میتونی رنگش بزنی...

ولی حد و اندازه داری! یه چارچوب داری که نباید ازش بزنی بیرون!یه سری قوانین! یه سری فکت ها!که منحصر به دنیای مکعبی خودته و تو هیچ مربع و مثلثی جا نمیشه!

من با خوندن نوشته های اقای مربع به این رسیدم که هر ادمی یه دنیایی به یه شکلی برای خودش داره! 

یه سری ادما مربعن یه سری مثلث یه سری دایره..هرم مکعب یا کره! هر کی یه شکلی داره برای خودش! اصن شاید یه عده ای اونقد پیچیده فکر کنن که شکل هندسیشون منظم نباشه!

نکته ی قابل توجه اینه که شاید nتا مربع و مکعب تو این دنیا باشه! با انداره های یکسان حتی! ولی هر مربع فقد خودشه!

یه چیزی شبیه دوقلوها میمونه!

دیدی دو قلو های دقیقا یک شکل رو؟ هر دو یک شکلن شاید نظر و دیدشون هم یک جور باشه ولی دو تا ادمن!

خلاصه که دنیام شکل گرفت!

و از اون بی شکل بودن و فقد خط بودن دراومد!

اول از همه برام معلوم شد دارم واسه چی میجنگم! حالا که دارم واسش میجنگم چجوری باید بجنگم!

اگه چند سالی رو تلف کردم و تو قالب هدفم نبودم چطوری از اونا بگذرم! و از همه مهم تر چطوری برم تو قالب ارزوهام!

این بود که یه هفته ی پر کار رو گذروندم!

که الان که نشستم و بهش نگاه میکنم یه ارامش خویی بهم میده این خستگیه!

قشنگیش بیشتر میشه وقتی تو این یه هفته همیشه و هر لحظه یه ادم بود که باعث میشد یادم بیاد اون تو قالب رفتنه رو!و با حرفاش و بودنش بهم انرژی میداد!

این که یه نفر باشه که دستاتو محکم بگیره راهتو باهاش چک کنی ببینی داری یه سمت میری قشنگ ترین حس دنیاس شاید!

نگین واسه من یه دوست نیس! نه دوسته نه عشقه نه رقیبه نه دشمن! نگین واسه من نگینه! شاید بهرتین تعریف واسش همین باشه!

یه وقتایی که نگاش میکنم ازش عشق میباره! یه وقتا حس خواهری! یه وقتا کلافگی یه وقتا....

با کاراش گاهی خوشحالم میکنه گاهی ناراحت گاهی حرص میده!

ولی این وسط هیچ وقت حس تنفر نبوده!

شاید اگه هر کس دیگه ای جاش بود الان منفور ترین بود!

خلاصه که تو این هفته که گذشت تایم های خوبی رو باهاش داشتم! با هم به سمت یه هدف!

و بدون اندکی نا امیدی!

انگار وقتی با هم این سمتی میریم همه کاینات میخواد بگه که میشه برین جلو!

شاید بعد از تو قالب رفتنم مهم ترین انگیزه بودن نگین بود!

و این گونه بود که یه مکعب زرد با کادری نارنجی پدید اومد :)))

از الان به بعد خط قرمز ندارم! خطا واسه ما نارنجیه! و دنیا زرد :)

بنظرم دینا رو پایه ی ریاضیات و هنر میچرخه! برای همین یه مکعب بی رنگ هیچ جذابیتی نداره

.

.

.

پ.ن:ادرس بلاگ عوض شد! الان طی این تغییر اونایی که ادرس بلاگو داشتن دیگه ندارن! نمیدونم بازم بهشون بدم یا...؟

خانم مکعب :)

منبع : خانم مکعب !چطوری مکعب شدم :)
برچسب ها : مکعب ,شاید ,مربع ,بعضی ,گاهی ,الان ,نگین واسه ,برای خودش ,اقای مربع

لودینگ سون

:: لودینگ سون

شاید نتیجه ی این امتحان ها اینجور که باید نشه!

نتیجه ی این درس خوندن ها اونجوری که باید نشه! یعنی روی این امتحان ها نتیجه نده!

ولی میدونی حرف من چیه؟

میگم مهم اینه دارم یه حرکتی میزنم! انقد لش نمیکنم!که بعد مث الان بگم تو این 3 سال زندگیم دقیقا چه گهی خوردم؟!

ولی از این سه سالی که گذشت ناراضی نیستم! حتی از همین چند ماهی که درس نخوندم!

چون بنظرم اگه میخوندم به الان که میرسیدم خسته میشدم!

و از اون جایی که خیلی ادم کله شقی هستم قید همه چیو میزدم!

ولی مهم الانه!

الان که تا کنکور 6 ماه و خورده ای مونده!

و من شروع کردم!

شروع کردم به تلاش کردن! به وقت گذاشتن! به ترک یه سری عادت ها :)

و امیدوارم

مودم تغییر نکنه :)))

ادم برای اینکه تکون بخوره باید متحرکش رو پیدا کنه همین :)

من داشتم دنبال اون متحرکه میگشتم!

نه که نداشتمش داشتمش ولی حواسم بهش نبود

تا حالا هیچ وقت انقد از خودم مطمئن نبودم!

راستی داریم یه سری چیزا رو تغییر میدم!

از اون وقت هاس که مبینا کوبیده و ساخته میشه دوباره :)

عاره خلاصه دارم مبینا رو میسازم باز :)

لودینگ سون :)

مبینا:))

منبع : خانم مکعب !لودینگ سون
برچسب ها : مبینا ,الان ,نتیجه ,شروع کردم

حلیمه :)

:: حلیمه :)

به نام خالق بهترین لبخند ها :))

اهنگ حلیمه رو پلی کنی تو گووت بخوای درس بخونی یا پست بذاری :))

اقا راز خوب بودن حال ادماهمینه!

همینه که تو هر حال عنی که میخوای باشی خودتو شاد کنی حالا با یه اهنگ شاد یا خوردن غذای مورد علاقه مث لازانیا :)))

دلتنگ خنده های از ته دل بابامم :) یادم میاد اون موقع ها که بابام یه 206 داشت تو ضبطش همش از این اهنگا بود! هر کی میخواست بشینه تو ماشینمون با رقص مینشست :)))

میخوام براش دوباره یه فایل اونجوری درست کنم ! باید بابام شاد باشه :)

من نمیفمم که چرا میگن وقتی اعصابت خورده اهنگ دپ گوش بده!

اینجوری که بدتر میشه! باید دوف دوفی گوش بدی که بیخیال بشی!

کلا چرا غصه خورد وقتی با غصه خوردن هیچ چیزی درست نمیشه کرد؟

اخ گه عشق حلیمه جادوی روزگاره

شکستن طلسمش کاره کریم زاره :)

رابطه ی چرت و پرت بودن متن اهنگ با شاد بودنش مستقیمه :)))

حالم خوبه

خدا رو شکر :)

اوه اوه حلیمه 

بیبی حلیمه :)))

خلاصه که اگه حس کردین فاز درس خوندن ندارین یکم اهنگ دامبولی گوش کنین

مخصوصا اهنگای این صندی که انقد چرت و پرته!!! میمیرین از خنده :)))

1

2

3

مامانم میگه شماها چرا همه چی رو سوژه میکنین؟

بش میگم پس این همه چیز که وجود داره اگه برا سوژه کردن نی پ برا چیه؟

میگه دیوونه اید به خدا!

من نمیفهمم چرا نمیشه بی دلیل خندید ولی میشه بی دلیل عزا گرف؟؟

چه معنی مفهومی داره؟

خلاصه که قراره با یه قانون جاذبه ی خاصی خیز برداریم!

اگه این یه هفته اینجوری شه که میخوام خیلی خوب میشه :)

واسه شروع هیچ وقت دیر نیس!

هیچ وقتم این ایده ی مسخره رو نداشته باش که ف ا ک روزم از دست رف!

هنو تا 12 شب 6وساعت و 10 دقیقه وقت داری :)

جوری زندگی کن که از خودت راضی باشی

همین

مبینا:)

منبع : خانم مکعب !حلیمه :)
برچسب ها : اهنگ ,حلیمه ,میشه

میرسم :)

:: میرسم :)

چرا خوابم نمیره ؟!

خوبم؟

بدم؟

بی حسم :)

میرسم به چیزی ک میخوام

میرسم

میرسم

میرسم

میرسم

.

.

.

بذار یه عالمه بهت بخندن :) تهش تویی که میخندی :)

.

ایتس نور اور ایناف :)

.

تیک تاک پلی میشود :)

انگار قسمت نبود بگم چی تو مخمه :)

یه حس عجیبیه خلاصه تو نایت :))))


منبع : خانم مکعب !میرسم :)
برچسب ها : میرسم ,میرسم میرسم ,میرسم میرسم میرسم

دل یار

:: دل یار

برام نوشت میخوام برای اخرین بار برم و دیگه نباشم تو زندگیت

داشتیم میومدیم خونه بغلم کرد

چرا جلوشو نگرفتم؟! واسه چی بگیرم؟؟؟! یه ادمی که این به ذهنش میرسه که بذاره بره همون بهتر که بره!

یاد گرفتم زوری نگه داشتن ادما همه چیزو فقد بدتر میکنه

چرا محکم نمود؟؟ چرا پای پشیمون موندنش نموند؟! چرا پای حرفاش نموند؟! 

برام نوشته بود این همه ادم اومدن و رفتن فقد منو تو موندیم!

کاش میتونستم بنویسم من و تو و ایکس و وای سال اول دانشگاه شریف ریدف وسط...

کلا ادما عادت دارن! نه ما ادما عادت داریم! وقتی همه رو از تو دل یه نفر زدیم کنار و اون وسط طنازی کردیم اروم اروم بساطمونو جمع کنیم و بریم! 

و گاهی به عقب نگاه کنیم و  تکه های له شدشو ببینیم

میگه به نفعت من نباشم! منم اینو خوب میدونم!

1000 نفر بم گفتن چرا با نگین دوستی...

خودمم چراش رو نمیدونم

انگار با یه چسب گیر شدم بهش! 

که برگشتم گفتم اون شخصی که سرش دعوا کردیم به درک ولی نگین...

چقد بده یه ادم با بقیه دورو بریات برات فرق کنه....انقد فرق؟

برو...

برو و برنگرد....

الان که هیچ کی نی

تو هم نباش

باعث قوی شندنم میشی

.

.

.

تو شب ِ بیدار منی

همه جا تکرار منی

گرچه بی من، گر چه که دور

دل ِ من، دل یار منی

منبع : خانم مکعب !دل یار
برچسب ها : ادما ,ادما عادت

جمعه 3 دی :)

:: جمعه 3 دی :)

به نام خالق لبخند ها

کلی حرف دارم که یکم گفتنش اینجا برام سخته....

شده ندونی یکیو دوس داری یا ازش متنفری؟

تا حالا تو برزخ احساسات بودی؟

تا حالا جای بودی که نتونی پا پس یا پیش بذاری؟

الان کلی ادم دورم هست که باهاشون درگیر همون برزخم :)

ارتباط منو نگین باز جون گرفته!

این یعنی ترس این یعنی خطر!

وقتی انقد با هم خوب میشم بعدش همه چی گه میشه! ولی اینبار قول داده!

حالت چشماش عوض شده :)

درگیر تلافیم ! ولی نه اونجوری که بقیه فک میکنن! تلافی به سبک مبینا!

گوشیمو برداشتم! و تعطیل تعطیلم!

شبیه یه جور قفسه!

بی هم زبونی! بی دل یار! حتی نمیشه یک متن هم خوند! یک شعر گوش کرد! این دیگه برزخ نیس! عین جهنمه!

این مدت خبر خوب هم شنیدم!

فروش واحد بهترینش بود!

انگار بهم ثابت شد که لحظه های سخت نیومدن که بمونن اونا اومدن که بررن!

انگار همه چی داره درست میشه که من یه ارزوهای دیرینه ام برسم!

فقد وقت شلیک خودمه!

باید شلیک کرد! محکم!!

لبریز از هدف

و پر از انگیزه

نمیذارم این اختلاف بمونه مطمئن باش :)

مبینا

منبع : خانم مکعب !جمعه 3 دی :)
برچسب ها :

حس مالکیت!

:: حس مالکیت!

به نام خالق بهترین لبخند ها

یه مدتی بود که داداشم و زنش رفته بودن سر خونه زندگیشون از اونجایی که من خیلی به تخت دو نفره و اتاق بزرگ علاقه داشتم میرفتم اونجا و روی تخت اون میخوابیدم!

هر چی بهم تیکه مینداختن که مگه خودت تخت نداری و اینا حالیم نبود! من اون تخت دو نفره رو دوست داشتم!

ولی خب یه مشکلی داشتم!

اون یکی داداشمم رو تختش تو همون اتاقه میخوابید!

ینی میدونی حس نمیکردم این چارتا دیوار واسه خودمه!

برای همین زیاد حس خوبی نداشتم!

یه روزی به کله ام زد برگشتم اتاق خودم!

بعد تازه فهمیدم که من اتاق پر نورم که این روزا همش بوی عود میده رو به هر نقطه ای دیگه از این خونه ترجیح میدم! حتی اشپزخونه که فقد مامانم میدونه چقد اشپزخونه رو دوست دارم :)))

یه جورایی انگار به این نتیجه رسیدم که ترجیح میدم کوفت باشه ولی واسه خودم باشه!

حس مالکیت!

انگار این ماله خودم بودن از همه چی بیشتر بهم کیف میده!

یاده حرف ناصحی افتادم!

تو همایشش که رفتیم گفت شما چی از خودتون دارین؟

لباسی که تنتونه رو باباتون خریده گوشیتون کیفتون همه چیتونو باباتون خریده! این صدا و قیافه و اینا رو هم خدا بهت داده! خودت چی داری؟ خودت تا حالا چی کسب کردی؟

بعد به این نتیجه رسیدم که چه حس قشنگی باشه! وقتی با تلاش خودت! با زحمت خودت به ارزوی خودت برسی!

همش میشه واسه خودت!

حس مطلق مالکیت با کمک و پشتیبانی خدا و خانواده! ولی عمل خودت!

راستش الان دیگه وقته اجراس! وقته عمله! وقته پیدا کردن هر چی پلن و نقشه اس که کشیدی!

وقت اینه که بیافتی به جون ارزوهات و تا بهشون نرسیدی سیر نشی!

وقت خوش گذرونی با کتاباس

وقت دوست شدن با همین کتابا!

اگه همه میگن پای کتابا خوابشون میگیره تو پای کتابا بیدار بمون همیشه!

بذار به همه ثابت شه چقد هدفت و حس مالکیت و اون برق چشم مامانه برات مهمه!

بجنگ نذار چیزی مفت مفت از دستت در ره!

ببین نترس!

نترس از نتیجه!

یه حرکتی بزن!

میدونی اگه حتی یک اپسیلون هم نتیجه نگری ولی یه حرکتی زدی!

بعدا حالت از خودی که برای خودش شدنه تلاش نکرده بهم نمیخوره!

وقتی یه کاریو شروع کنی اون کاره هم تو رو شروع میکنه!

یکم به خودت و اون کاره مهلت بده تا همدیگه رو پیدا کنین!

بفهمین هم دیگه رو و باهم دوست شین!

کنکور دقیقا مثه یه پروژه ی برج سازی میمونه! که تو همون شرکتی هستی که داری با شهرداری قرار داد میبندی! یه قرار داده با مدت معلوم!

نمیتونی هم بزنی  زیرش و پروژه رو متوقف کنی چون کلی باید خسارت بدی که نداری!

برای شروع هم باید اول نقشه رو اماده کنی! بعد پی ریزی! کلی باید بری اون زیر! کندوکاو کنی! بعد بکشی بالا و برج رو بسازی! اونقو محکم که هیچ زلزله ای خرابش نکنه

پی ریزیتو کردی؟

اگه اره وقتشه برج بسازی!

اگه نه به پی ریزیت ادامه بده! نهم تر از ساختن برجه پی ریزی زیرشه واسه محکم بودن!

دیرت نشه ها

خانم مکعب :)

.

.

.

پ.ن:تو دنیای ما مکعبی ها هر چیزی ارزش یه بار امتحان کردن رو داره!مخصوصا خوردنی :)

منبع : خانم مکعب !حس مالکیت!
برچسب ها : خودت ,مالکیت ,نتیجه ,واسه ,دوست ,کتابا ,باباتون خریده ,نتیجه رسیدم ,ترجیح میدم

کنجکاوی کودکانه

:: کنجکاوی کودکانه

به نام خالق بهترین لبخند ها

امروز داشتم فکر میکردم که چقد کارای یواشکی به ادم میچسبه! مخصوصا اگه اون کار یواشکیه بد نباشه!

مثلا این کافه رفتن و بیرون رفتن ما با دوستان خیلیاش یواشکیه!

کار غلطی هم نیس!

ینی میدونی یه جورایی به خودمون ثابت میکنیم که یواشکی یواشکی ادمای خوبی هستیم!

خلاصه که خوبه این کنجکاویا!

این بچه بازیا!

دوست ندارم انقد ادم بزرگ باشم که هیچ وقت هیچ ریسکی نکنم!

دوست ندارمم انقد بچه باشم که لو برم!

دوستدارم بزرگونه بچه باشم! بزرگونه بازی کنم!

داشتم به این فکر میکردم که چند سال بعد چقد میتونم از سال کنکورم برای بقیه حرف بزنم!

سالی که همه دارن خودشونو میکشن ما داریم بهترین استفاده ها رو میکنیم! و همون طور هم به سمت هدف میریم!

یعنی از راهی که توشیم لذت میبریم و این یعنی اینکه این تصمیمی که برای ایندت گرفتی بهترین تصمیمی بوده که باید!

دنیای مکعبیم بهم میگه که هیچ وقت نذارم حس خوب و خنده و شادی که موقع اینجور کارا بهم دست میده رو از دست بدم!

اصلا باید ادم یه چند بار شدید گند بزنه! برینی به خوشدش مثلا :)))

یا ادم رو باید یه چند باری از کلاس اخراج کنن! نمیشه که انقد بچه مثبت بود!

میدونی یه چیز دیگه هم فهمیدم!

من همیشه از ادعا نفرت داشتم!

ولی فهمیدم که ادعا خوبه! خیلی خوبه! باعث میشه الکی الکی هم که شده ادم جو برش داره! یهو دیدی یه حرکتی هم زدی :))

راضیم از این کنجکاوی کودکانه ای که اسمشو زندگی گذاشتیم!

کنجکاوی مقدس!

شاید اونطوری هم که باید نمیخندیم نمیگردیم و چمیدونم ریسک نمیکنیم!

ولی همینا هم با توجه به شرایط و محدودیت هاش عالیه بنظرم :)

میخوام یه چند سال بعد اگه یه وقتی حالم مثل الان بود یهویی بزنم بیرون! برم سمت کویر مثلا!

دوست دارم یکم خودم خودمو سوپرایز کنم!

که حداقل بعدا چیزی داشته باشم که برا کسی تعریف کنم!

میخوام شادیمو به رخ دنیا بکشم!

بلند بخندم و خجالت نکشم!

میخوام اونقد خوشحال باشم که همه تعجب کنن!

حتی وقتی کسی ناراحته شاد باشم کرم بریزم مثلا! اینجوری باعث میشه طرف فک کنه چرا این این همه خوشحاله؟!

شاید به این نتیجه رسید که اونم باید خوشحال باشه!

مدلمه دیگه :)

.

.

.

پ.ن:پیرو سخن یکی از بزرگان در نظرات خصوصی! ما هیکلمان مکعب طور نیست! دنیایمان مکعبیست! یک دنیای مکعبی شکل نه ظاهری مکعبی!

.

.

خلاصه که خوش میگذره بغلت حتما :)

خانم مکعب :)

منبع : خانم مکعب !کنجکاوی کودکانه
برچسب ها : مثلا ,کنجکاوی ,میخوام ,انقد ,خوبه ,یواشکی ,کنجکاوی کودکانه ,باعث میشه

تونل یا اسمون پر ستاره؟

:: تونل یا اسمون پر ستاره؟
به نام خالق فکر!
امروز از سر جلسه مثه یه رادیو پر حرف با یه دنیا غر و درد اومدم بیرون!
میخواستم یکی بشینه روبه روم بشینم فقد براش غر بزنم از اوضاع
از نبود مامان اینا..از امتحانا...از کلافگیم..از خستگیم..میخواستم غر بزنم فقد!
قاعدتا وقتی یه همچین موقعیتی نباشه وقتی میرسی به بلاگ میخوای خودتو اینجا خالی کنی!
ولی دوست نداشتم!انگار دوست نداشتم غر هام تکراری شه!
من همیشه صدا خنده هامو ملت شنیدن!از من بعیده غر زدن :) شاید اگه یه ادمی از بیرون منو ببینه بگه بیخیال ترین موجود دنیاس!شاید هم هستم نمیدونم :)
خلاصه که تو این غرغر ها به اینجا رسیدم که من از کنکور و موقعیتم انتظار یه تونل دارم!
که مثلا تهشو ببینی که نوره هی انرژی داشته باشی بری جلو!ولی اینجوری نیس!
همینه که سختش میکنه!
همینه که یه عده کم میارن میزنن کنار!گاهی هم بنزین تموم میکنن!
شاید!شاید راه کنکور یه اسمونه!پر از ستاره!انقد بی کران!
ببین هر وری که بری یه ستاره هست!
ولی تو پر رنگ ترینش رو میخوای!بهترینو :) اونو نشونه میگیری!میخوای بری سمت پرنوره!
همینه که نوری نمیبینی که انرژی بگیری فقد یه تصور قشنگ از اون ستاره داری!
ستاره رو پررنگ کن!
تو ذهن خودت پررنگش کن! هروز
بزار یادت نره ته این اسمون چیه!
بذار یادت نره ته این شب یه برقه قشنگه!
هزار تا ادمم که دورت باشن و بهت بگن بخون یا نخون مهم نی،مهم خودتی!اون خودی که خودت ساختی
که خودی که خودت ساختی چقدر قویه!
اصن تا حالا فکر کردی اگه کنکور نبود چطوری تو خودت میشدی؟!شاید بهتره بگم چطوری خودتو میشناختی
شاید زندگی همینه!همین غر ها!
همین خراب کردنا
همین جنگیدنا
اصن همین سر درد ها!
من میگم ادم هدفمند امید دار همون ادمیه که با چشم خونی هم دست از کارش نمیکشه!
هدفمند باش
امیدوار باش
خودتو دوست داشته باش
راهتو دوست داشته باش
عاشقانه برو سمتشون!
جو نگیر که زمان رفته و دیر شروع کردی و فلان!
خیلیا همین الانی که تو موتورتو روشن کردی داغ کردن زدن کنار!
سبقت بگیر!نه از اون داغ کرده ها!از خوده قبلیت
انقد سبقت بگیر که خوده قبلیت یادت نیاد!
همش بشی خوده جدید!
خوده خودساخته!همونی که براش زحمت کشیدی :)
خانم مکعب :)
منبع : خانم مکعب !تونل یا اسمون پر ستاره؟
برچسب ها : شاید ,همین ,خودت ,خوده ,ستاره ,همینه ,خوده قبلیت ,سبقت بگیر ,دوست داشته ,خودت ساختی ,دوست نداشتم

شیمی!

:: شیمی!

به نام خالق فکر!

دیشب که خواستم بخوابم یه نگا به برنامه ام انداختم و اعصاب خرابم خراب تر شد! همش شیمی!!!

خب فکر کنم همه دور و بریام میدونن که من چقد از شیمی بدم میاد! با اینکه خیلی درس کاربردیه!

ولی خب دوسش ندارم! و هر چقد هم تلاش کردم این ذهنیت مسخره رو عوض کنم نشد!

صبح بیدار شدم و خوندم!

ولی انگار فقد داشتم کلمه ها رو کنار هم میدیدم! و سوالا انگار همه تازه بودن! یا چمیدونم بعضیاش حتی میدونستم راه چیه حوصله نداشتم حل کنم!

با نگین که حرف زدم گفت منم مث تو بودم بعد به این نتیجه رسیدم که نفهم که نیستیم! اگه بخونیمش یادش میگیریم!

کلی حرف اینجوری زد!

بعد من همش فکر کردم خب چه ربطی داره؟ اساسا چرا باید یه درسی مثل شیمی رو یاد گرفت؟! من نمیخوام و یادش نمیگیرم!

داشتم تو بلاگ مربع میگشتم! ( معمولا به این حس که میرسم ناخوداگاه به این سمتی میرم )

خوندم و خوندم!

بعد به این رسیدم که اساس مدرسه رفتن ما اینه که یاد بگیریم!

که بفهمیم!

فهمیدن بهترین چیز دنیاس! من همیشه تشنه ی فهمیدنم! فهمیدن هر چیزییی!

یکم دیگه که فکر کردم یادم اومد یه مدت پیش میگفتم هر چی که خیلی ازش میترسی رو قشنگ باید بری توش! وقتی رفتی توش ترسه میریزه!

یه چیزایی از بیرون انگار ترسناکن! انگار خیلی  بزرگن! توش اصن اینجوری نیس!

مثل شیمی!

یادمه چند ازمون پیش رفتیم سر کلاس ناصحی بهم گفت شمیی خوندی؟ من گفتم نه! حتی یک کلمه!

بهم گفت جمعه بدبختی! شیمی گواهه!

ینی عرضه نداری یه شیمی رو هم بخونی؟

از حرف زدنش بدم میومد!

فرداش که بیدار شدم فکر کنم 3، 4 ساعت شیمی خوندم!

بعد ازمون شیمی 50 زدم! منی که همیشه 20 میزدم!یا حتی منفی!

پس ببین تنها مشکل این وسط نرفتن توشه!

برو توش!

تو شیمی تو فیزیک تو دیف! همه درسا!

تا چند هفته پیش فکر میکردم مشکل من کمبود ساعت مطالعه اس! و مشکل کمبود ساعت مطالعه بودن گوشیه!

بعد از برداشتن گوشیو بیشتر کردن ساعت مطالعه فهمیدم اصن بحث اینا نیس!

این ساعت مطالعه های اضافی که تو همش چشمت به ساعت باشه و بخوای بزور درس بخونی تاثیرش یک سوم هم نیس!

نه که عملکردم بد بوده ها نه! اگه این کارا رو نمیکردم اینو نمیفهمیدم! نمیفهمیدم که مشکل من توی درسا نبودنه!

باید انقد غرق شد که نفهمید ساعت کی فلان شد!

باید اینجوری ساعت مطالعه ات بالا باشه نه بزور! بزور خوندن که هنر نیس!

البته! دو فهته پیش وقتی کهسی میگف فلان ساعت درس خوندم دهنن اندازه یه اژده ها باز میشد که چطورییی تونسته! و چرا نتیجه نمیگیره؟ بعد الان فهمیدم که تونستن خیلی راحته! اصن 100 ساعت بخون! مگه نمیشه میشه! ولی میدونی همون نتیجه ندادنه برام عجیب بود و میگفتم اگه من انقد بخونم میترکونم!

الان انقد خوندم کو ترکیدن؟

اهان!

الان رسیدم به همون بحثی که توش نبودم! توی اون خوندن نبودم! کیفیت پایین بوده!

باارزش تر بخون!

خانم مکعب :)

منبع : خانم مکعب !شیمی!
برچسب ها : شیمی ,ساعت ,خوندم ,مطالعه ,مشکل ,انگار ,ساعت مطالعه ,کمبود ساعت

سفر مامانم و بابام

:: سفر مامانم و بابام

به نام خالق لبخند ها

یه هفته ای میشه که میدونم مامانم اینا میخوان برن تهران واسه دکتر و این حرفا از همون روز یه حس خفگی گرفتم!

یاده بار قبل که میافتم که نبودن بهم میریزم!

امروز صبح رفتن!

وقتی مامانمو بغل کردم گفت به قول خودت سیاست داشته باش!

خندیدم فکر کردم که چرا باید بمونم و به این فکر کنم که قراره جهنم شروع شه؟

میتونی به این فکر کنی که یکم ازادی عمل بیشتری داری تو قلمرو اتاقت :)

اصن اگه مجبور شدم برم خونه ی داداشم اینا بازم میتونم کلی چیز یاد بگیرم!

همین یاد گرفتنه خوبه همین فهمیدنه!

این سختیا همیشه هستن!

همینان که بزرگت میکنن!

یه لحظه به ذهنم رسید فکر کن سال بعد من اینجوری با مامانم اینا خدافظی میکنم و میرم تهران :)

.

خانم مکعب :)

منبع : خانم مکعب !سفر مامانم و بابام
برچسب ها : اینا

چرا منتظریم خوب شه که خوب بشیم؟

:: چرا منتظریم خوب شه که خوب بشیم؟

به نام خالق خنده :)

هر چقد خواستم ننویسم و بی خیال شم نتونستم!

گفتم بیام بنویسم شاید این همه کار تو ذهنم مرتب بشه!

کلی از کلاسورم مونده که باید حل کنم + برگه هایی که امروز چاپ کردم +دفترچه سه دی!

انگار زمان کم میارم هی!

هر چی میدوم نمیرسم بهترین خودم باشم!

همشم غر که امروز برق رفت امروز دیوار کج شد امروز سرم درد گرف امروز حالم خوب نبود!

هی همش نشستم شاید شرایط درس شه که منم درس شم!

غافل از اینکه تایم پروژه داره میره جلو و من هنوز اندر خم یک کوچمه ام!

چرا همش منتظری شرایط خوب شه که تو خوب شی!

من اینو فهمیدم اگه همش منتظر این زمان بمونی هیچیو درست نمیکنه! حتی شاید بدتر شه!

اصن میدونی حرف من چیه؟! میگم تو که بهترین مخلوق خدایی با این همهههه توانایی چرا منتظری یه چیزی که حتی وجود نداره بخواد تو و شرایطت رو درست کنه؟

استیناتو بزن بالا پاشو! خودت درستش کن قبل از هرچیز یا کس دیگه ای!

نکنه فردا که خواستی یه چیزی درس کنی به یه مشکلی برخوردی منتظر میمونی یکی بیاد درستش کنه! مثلا یه نیمچه مهندسیاا!

گفتم مهندس این یادم اومد!

خیلی وقته دورو برم حتی ادم هایی رو میبینم که تو رشته های مختلف از دانشگاه های عالی بیکار و یا از نظر تحصیلی و کار ناموفقن!

همه اینو یه پتک کردن بزنن رو سر من و امثال من!

ولی من اصن انگار نه انگار! به خودمم نمیگیرم حتی!

میدونی بنظرم امکان نداره من موفق نشم!

یه ایمان خاصی دارم!

به راهم به هدفم به ایده ام ایمان خاصی دارم که باعث میشه این قضیه روم تاثیر نذاره!

برعکس وقتی کسی بهم بگه تو دروس تخصصیم ضیفم بد بهم میریزم!

اخه حس میکنم اینا مهمترین ابزارمن!

برای همین دارم میجنگم!

امروز به نگین گفتم چرا انقد میخونم نتیجه نمیگیرم؟ حس میکنم بلد نیستم خوب خوب بخونم!

گفت نه تو خوب میخونی!

الان یادم اومد همه اون تلاشا که همون ثانیه جواب نمیده!

بازم تلاش کن! نمیمیری! هیچ کی با تلاش نمرده!

هزار بار گفتم اینم هزار و یکمیش! تلاش کن حداقل احساس میکنی یه جو غیرت داری :)

.

.

.

1:دیروز اصن پای کتابا خوابم نبرد! حتی یک ساعت بعدشم بیدار بودم! این یعنی خواستن!

2:پاشو درس بخون زر زر نکن دلم درد میکنه

3: خودت تغییری باش که همیشه دوست داری توی دنیات ببینی

4:رادیو انلاین یافتم خوشنودم :) میچسبه!

5:دوست دارم خانم معکب :) => خودتو دوست داشته باش!

6:شعر:

امروز دیدم یار را ان رونق هر کار را...

7:دلتنگ خدام و عجیب حس میکنم بهش نزدیکم

.

.

.

خانم مکعب :)


منبع : خانم مکعب !چرا منتظریم خوب شه که خوب بشیم؟
برچسب ها : گفتم ,دوست ,میکنم ,انگار ,شاید ,خاصی دارم ,ایمان خاصی ,یادم اومد

معمولی ترین!

:: معمولی ترین!

معمولی بودن !

معمولی بودن در زندگی، میتواند سخت ترین وضعیت ممکن باشد.

مثلا:

شاگرد معمولی بودن، قیافه معمولی داشتن، دونده معمولی بودن، نقاش معمولی بودن، دانشجوی معمولی بودن، نویسنده معمولی بودن، معمولی ساز زدن .معمولی مهمانی دادن، فرزند معمولی داشتن

...

منظورم از "معمولی" همان است که عالی و ایده آل و منحصر به فرد و کمیاب و در پشت ابرها نیست، بلکه همین جا، روی زمین، کنار ما، فراوان و بسیار هست.


فرهنگ ایده آل گرایی تیغ دولبه ای است که هم انگیزه ایست مثبت برای پیشرفت و هم می تواند شوق و ذوق فراوان آدمهای معمولی را شهید کند. 

من مثلا بعد از سالها با علاقه نقاشی کشیدن، روزی که فهمیدم در نقاشی خیلی معمولی ام برای همیشه نقاشی را کنار گذاشتم. این کنار کشیدن زمانی بود که همکلاسی دبیرستانم، در عرض دو دقیقه با مداد بی جانش، چهره معلم مان را کوبید کنار طرحی که من بیست دقیقه طول کشیده بود تا دزدکی در حاشیه جزوه از او بکشم.

حقیقت این است که دوستم در نقاشی یک نابغه بود و تمرین و پیگیری من خیلی با نبوغ او فاصله داشت و من لذت نقاشی کشیدن را از خودم گرفتم تا خفت معمولی بودن را تحمل نکنم.

آن روزها آنقدر ضعیف بودم که با شاخص های "ترین" زندگی کرده و خود را مقایسه می کردم. و این ترین بودن آدم را ضعیف و شکننده می کند.


شاید همه آدم ها اینطور نباشند. من اما، همیشه در درونم یک سوپر انسان داشته ام که می خواست اگر دست به گچ بزند، آن گچ حتماً بایستی طلا شود. یک توانای مطلق که در هیچ کاری حق معمولی بودن را ندارد.

اما امروز فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد. آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را میگذارد کنار، نه دماغش اگر معمولی است را عمل می کند، نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است، نه حق غذا خوردن در یک سری از رستوران های معمولی را از خودش میگیرد، نه حق لبخند زدن به یک سری آدم ها را، نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را.

حقیقت این است که "ترین" ها همیشه در هراس زندگی می کنند. هراس هبوط (سقوط) در لایه آدم های "معمولی". و این هراس می تواند حتی لذت زندگی، نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز زدن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد.

تصمیم گرفته ام خودِ معمولی ام را پرورش دهم. نمی خواهم دیگر آدم ها مرا فقط با "ترین"هایم به رسمیت بشناسند. از حالا خودِ معمولی م را به معرض نمایش می گذارم و به خود معمولیم عشق می ورزم و به آدم ها هم اجازه دهم به منِ معمولی عشق 

بورزند.


نویسنده : 

یک شهروند معمولی - علی شریفی

این متن رو که خوندم خنده ام گرفت!

یاده خودم افتادم که از اینکه مطهری بهم گفته بود دیوونه ای که نمیری هنر و نشستی سر کلاس دیف چقد بهم ریخته بودم و از اینکه تو چیزی که عاشقونه دوسش داشتم معمولی بودم میخواستم جا بزنم!به معنای واقعی کلمه جا بزنم!

اره!

من با اینکه دیفرانسیل و فیزیک و تحلیلی و گسسته رو دوست دارم ولی یک دانش اموز کاملا معمولیم!

و اینکه همش به فکر ترین شدنه باشم باعث میشه که حتی نتونم بهترین معمولی باشم!

#یکم شجاعت نیاز دارم!

منبع : خانم مکعب !معمولی ترین!
برچسب ها : معمولی ,نقاشی ,بودن، ,اینکه ,معمولی بودن ,معمولی بودن، ,خودِ معمولی ,نقاشی کشیدن،

بعد از کلاس مشاوره!

:: بعد از کلاس مشاوره!

به نام خالق فکر

- مانند پرنده باش که روی شاخه ی سست و ضعیف لحظه ای مینشیند و آواز میخواند و احساس میکند که شاخه میلرزد, اما به آواز خواندن خود ادامه میدهد زیرا یقین دارد که بال و پر دارد.

شکسپیر
برای اولین بار از دست ناصحی عصبی نیستم!
از خودم عصبیم!از خوده خودم!
نمیدونم تو چی کم گذاشتم و این ندونستنه بیشتر عذابم میده!
سرم درد میکنه ولی حالم زیاد بد نیست
میدونی...بنظرم چقد من نسبت به مادر پدرم ناسپاسم!
حتی نسبت به ناصحی!
چقدر خسته ام از این جهنمی که توشم!
میدونم...میدونم و یقین دارم که یه روز میپرم....
من نمیذارم وضع اینجوری بمونه...
بخواد وضع اینجوری بمونه دیگه منی وجود نداره!
درواقع بمیرم بهتر از اینه که نتونم!که عوض نکنم وضعو!
کاش خدا کاری کند...
خانم مکعب
منبع : خانم مکعب !بعد از کلاس مشاوره!
برچسب ها : اینجوری بمونه

بد باش

:: بد باش

به نام خالق فکر

انگار باید همیشه مرز داشت.برای هر چیزی

برای احساس برای ارتباط برای رفتارها!

استثنا و تبصره هم ندارد!باید برای همه ی ادم ها و برای همه ی حس های دنیا مرز داشت!

شاید باید گاهی بد بود!

شاید باید انقدر احساسات به خرج نداد!

شاید باید بیشتر از احساسی منطقی بود!

شاید اصلا نباید نگران این بود که ایا این حرف دل کسی را میرنجاند یا نه!

باید تغییر کرد!

باید بد بود!

باید!

منبع : خانم مکعب !بد باش
برچسب ها : شاید ,شاید باید

تو!

:: تو!

به نام خالق تو!

میخوام بهت بگم

تو مثل بارون پاییزی هستی

باید پنجره رو وا کرد و از تو خونه تماشات کرد....

.

من فهمیدم برای اینکه بتونی کنار یه ادمی مدت طولانی رو با خوبی و خوشی بگذرونی باید دوسش داشته باشی! نه اینکه عاشقش باشی!

شاید برای همینه که زندگی های قدیمی بیشتر موندگاره...اخه اونا که عشق رو اینجوری تجربه نکردن....اونا فقد همدیگه رو دوست داشتن یه جور خاص همو دوست داشتن! برای همین خیلی راحت تر کنار هم موندن....

تو سن من همه عاشق میشن! ولی خب عشقا جنسشون فرق میکنه بعضیا درس بعضیا هدف بعضیا یه ادم خاص...حالا اون ادم خاص یا هم نوعه یا غیر هم نوع!

مهم اینه که تو این 17یا 18 سالگی لعنتی ادم عاشق میشه...

حالا بعضیا شانس میارن بعضیا هم مث ما :)

نمیدونم هنوزم درسته اسم بردن این واژه مقدس واسه من و این حس یا نه! ولی میدونم یه چیزی بیشتر از دوست داشتنه....یه چیزی بیشتر....یه چیزی خاص تر...رنگ و لعاب دار تر...

کاش شانس داشتیم یا عاشق راه و هدفمون میبودیم یا اگهادرگیر کسی میشدیم  اون کس واسه ما بود....

ولی خب من کلا زیاد تو این چیزا شانس ندارم :)

امروز وقتی دیدم اصن خوابم نمیره منی که انقققققد میخوابیدم یاده حرف خانم زرگر افتادم:عشق اگه واقعی باشه باعث تحرک ادما میشه....

یعنی یه حرف زدن ساده انقد میتونه بهم انرژی بده؟

امروز امتحان یک کلمه هم نخونده بودم! ولی به نظرم خوب بود!

فک کن تو که میتونی باشی و انقد همه چیز رو خوب کنی با نبودنت داریی سیستم طبیعی رو بهم میریزی...

من تازه فهمیدم چرا هر چی زور میزنم نمیشه...

چون من گم کردم...ارامش لعنتیم رو گم کردم...

یک تو وسط زندگیم گم شده است.....

خانم مکعب :)

پ.ن:کاش من هم عشق باعث تحرکم میشد...

منبع : خانم مکعب !تو!
برچسب ها : بعضیا ,شانس ,چیزی ,عاشق ,دوست ,باشی ,چیزی بیشتر ,دوست داشتن

شکست 24 دی

:: شکست 24 دی

به نام خالق ...

من یه بار دیگه شکست خوردم!

انقد محکم خوردم که نمیدونم قراره این شب چطوری به صب برسه...

نمیدونم باید چیکار کنم...

نمیدونم کجام...نمیدونم کجای کارم...

و انگار هنه با هم همکاری میکنن که یه دفعه به من یه راهنمایی یه امیدی یه چیزی نرسونن!

انگار همه میگن باید خودت پیدا کنی...انگار همه هم مث خودم گیجن....انگار معادله اش چند مجهولی شده!

داشتیم برمیگشتیم خونه مانانم گفت پرنده ها وقتی میخوان خیلی اوج بگیرن اول خیلی میان پایین بعد یهو میکشن بالا! تو که همیشه دنبال پریدن بودی!

بابامم از اونور گف هیچ وقت انقد زود قضاوت نکن!

ولی ناصحی گفت معلوم بود که اینجوری میشه

موید گفت تسلیم نشو

چقدر سخته دوباره تیکه تیکه هاتو جمع کنی و بلند شی!

بعد از هر شکستی خیلی سخت تر میشه پاشد!

نمیخوام ضعیف باشم..همین

منبع : خانم مکعب !شکست 24 دی
برچسب ها : نمیدونم ,انگار ,خیلی

خیالات

:: خیالات

هرآنچه در گذشته ی ما اتفاق افتاده و هر تصمیمی که گرفته ایم در زمان خودش درست بوده است. هر تصمیمی که میگیریم به صورت ناهشیار برای این است که جلوی ضربه های جدید را بگیریم و ممکن است بعدتر ها که به گذشته مان نگاه کنیم خنده مان بگیرد و به خودمان بگوییم چقدر تغییر کرده ایم و چقدر جدی گرفته بودیم. ما میتوانیم به خودمان در گذشته مان بخندیم، شبیه مادری که حالا وقتی به گذشته ی کودکش نگاه میکند با او میخندد و با او خاطرات تلخ و شیرینش را مرور میکند، اما حق نداریم خودمان را سرزنش کنیم! هیچگاه برای گذشته ای که داشته اید و تصمیم هایی که گرفته اید، آدمهایی که وارد کرده اید و آدمهایی که تمامشان کرده اید خودتان را سرزنش نکنید. به نظر من هر چه که در گذشته ی ما بوده ارزشمند است حتی اگر امروز با مرور خاطراتمان طعمِ اشتباه را حس میکنیم. این طعم یک طعم خیالی ست. اشتباهی وجود ندارد. زندگی در هر زمان در درست ترین حالت خودش ادامه دارد. طعم تلخی که حس میکنیم به این علت است که به ذات برای همه ی ما سخت است که پیش بینی هایمان درست از آب درنیاید. در واقع احساس بد به این خاطر است که نمیخواهیم قبول کنیم تصویرهایی که در ذهنمان از آدمها و موقعیت ها ساخته ایم با واقعیت منطبق نیست! ما آدمهایی هستیم که سخت میتوانیم واقعیت ها را بپذیریم، پس سخت میتوانیم تفاوت تصویر ذهنی مان را با واقعیت بپذیریم. و اگر صبور باشیم و اجازه دهیم که با تجربیات و اتفاقاتی که رخ میدهد جلو برویم و تصمیم بگیریم، هر بار آماده تر میشویم که تصویرهایمان از جهان و موقعیت ها حقیقی تر شوند. اگر خودمان را در گذشته مان سرزنش نکنیم روزی میرسد که با تصویرهایی از پیش تعیین شده به استقبال آدمها، روابط و موقعیت ها نمیرویم، بلکه اجازه میدهیم انها همانطور که هستند جلو بیایند و در ذهن ما بنشینند. با همین تغییرات کوچک اما عمیق است که دیگر از آدمها توقع نداریم شبیه تصاویر ذهنی ما باشند و با پیش بینی های عجیبمان به موقعیتهای پیش رویمان نگاه نمیکنیم. به آدمی که در گذشته بوده اید نگاه کنید. ایا میبینید که چقدر تلاش کرده ضربه نخورد؟ ایا میبینید چقدر زیبا دوام آورده و تصمیم هایش را گرفته؟ ایا میبینید چقدر دوست داشتنی ست؟ امروز شما شاید متوجه شوید که او دچار اشتباه محاسباتی شده اما تنها با «درک امروزتان» میتوانید این مسئله را تشخیص دهید! و این درک را مدیون تصمیم هایتان در گذشته هستید.


#پونه_مقیمی


پ.ن:چقد قشنگ همه چیزو گفته!

همیشه از بچگیم ادما رو تصور میکردم!حتی ادماهایی که اصن وجود ندارن!

این خیالا بد چیزیه!

منبع : خانم مکعب !خیالات
برچسب ها : گذشته ,چقدر ,تصمیم ,خودمان ,کرده ,موقعیت ,میبینید چقدر

بیتابی صبر!

:: بیتابی صبر!

به نام خالق تو

خیلی بیتاب بودم...خیلی...انقد که دلم حکم میکرد جایی باشم که الان اون هست....با چشم هام یک دنیا حرف رو بهش بزنم....

اونقد بی تاب بودم که زنگ زدم همون دیروز و پست رو براش خوندم...بهم گفت اینا رو خودت نوشتی گفتم اره گفت چقدر قشنگ مینویسی! گفتم کاری نداری؟ گفت نه! گفتم خداحافظ!

اونقد بی تاب بودنش بودم که حالیم نبود که وقتی بهش اینا رو میگم فقد حالشو بدتر میکنم

انقدر تشنه ی وجودش بودم که برام مهم نبود دو روز دیگه باز بهم میگه اویزون...

یهو مثل اینکه به برق وصلم کرده باشن همه چیز مرور شد تو ذهنم....

حرفای رها...

حرفای نگین

فوش های اون روزش پشت تلفن...

نگاه پر از نفرتش...

همه چیز تو ذهنم جون گرفت...شکستم...دوباره....کز کردم گوشه ی اتاق...یاده حس دو شب پیشم افتادم وقتی پیام داد...انگار میخواستم قد دنیا باهاش حرف بزنم....میخواستم همه چی بهش بگم...چقد حالم خوب بود که بهم پیام داده بود....یه حسی شبیه پیروزی...

تبلت رو خاموش کردم گذاشتم کنار....

گفتم ببین هر چقدر هم که تو دوسش داشته باشی اون تو رو دوست نداره..و احساسات زوری منفور ترین چیزیه که سراغ دارم...

به خودم قول دادم که اروم باشم

که صبر کنم تا کمرنگ شه باز

که بازم اون خاکستررو خاموش کنم...

بعضی از ادما سهمت نیستن از زندگی...

باید هر روز از عشق مواظبت کنی...ولی نیاز نیس حتما معشوق پیشت باشه که....

تو به احساس خودت برس...

بذار عشق بزرگت کنه....

جالبه! جالبه که از اینکه بگم عاشقم که بگم دیوونه اشم هیچ ترسی ندارم هیچ غروری ندارم....

تو اون ادم نیستی که تو ذهن منه...همین فقد...!

از فردا باز خاکستر خاموش میشه....باز سکوت میاد جاش...باز عشق میره تو قلب و در صندقچه اش بسته میشه....

خانم مکعب :)

منبع : خانم مکعب !بیتابی صبر!
برچسب ها : گفتم ,خاموش

استفراق افکار :)

:: استفراق افکار :)

به نام خالق خنده!

من دقیقا همون ادم احمقیم که وقتی خیلی حالم بد میشه یهو حالم عالی میشه!

کلا حد وسط ندارم :))) حالم عالیییییییه الان :) عاره :)

میدونی انقد فکر کردم دچار گوزیدگی مغزی شدم :))

بعد یهو همه بادش خالی شد :))) الان مغزم صاف شدخ تقریبا ؛)

چی شد که این چنین شد؟!

سوال قشنگی بود!

اقا فک کنم اصغر اقا هم میدونه من دو هفته ترکوندم از نظر خودم با درس خوندن!

بعد امتحانا و ازمون اومد! بعد نتیجه ها رو که دیدم گفتم اوه شتتتتت! چرا انقققققد بد!

اصن نمیدونی که چقد شکه شدم!

دقیقا انگار برق 700  بم وصل کرده باشن!نه گریه میکردم نه میخندیدم نه خوب بودم نه بد!اصن نمیدونستم چه مرگمه!

فقد هی میگفتم چراااا؟!

به قول نگین با یه بشکن میگفتم انگار این رشته به درد من نمیخوره!انگار اشتباه انتخاب کردم!فک کننن!من میگفتم ریاضی رو اشتباه انتخاب کردم!در این حد حالم بد بود!!!!

بعد امروز دیگه شورش دراومده بود از بس فکر میکردم!

تا اینکه طی یه حرکت انتحاری همه فکرامو بالا اوردم!

نگین زنگ زد!حرف زد!بهش گفتم برای اینکه موفق شی باید بازنده ها رو از زندگیت بندازی بیرون!

گفت الان تو بازنده ای؟

و شروع شد...!

1 ساعت با هم حرف زدیم!در واقع بیشترش من حرف زدم!

من همیشه هدفم بوده از اینجا برم!هدفم شریف یا امریکا نبوده!امسال یه جو مسخره ای گرفته بودم!واقعا مسخره!

انتظار داشتم یه سوپرهیومن باشم که بتونم همه چیزهایی که خیلی دوسشون دارم رو با هم داشته باشم!

و فک کنم که همه هم بدونن من خیلی چیزا رو خیلیییی دوست دارم!

شاید چیزی که باعث شده من انقد اذیت بشم اینه!بقیه یه چیز رو خیلیی دوست دارن و چند تا چیز رو فقد دوس دارن!

ولی من خیلییی چیزا رو خیلییی دوست دارم!

بعد انگار هدفم و ارزوهام جا به جا شده بود!

انگار یادم رفته بود من فقد میخواستم بترکونم!میخواستم یه ادمی باشم که هیچ کی به گرد پاش نرسه!نه اینکه تو شریف باشمو فقد از سطح علمی بالا!

تازهه!من با این وضعیتی که دارم انقد دوست دارم همه چیزو با هم داشته باشم تو شریف شاید نتونم واقعا!شاید اونجا واقعا حس کنم که یه بازنده ام! و هیچی بدتر از این نیست که حس خوبی به خودت نداشته باشی!

حالا همه اینا رو گفتم ینی دیگه دوست ندارم شریف برم؟ینی این عکس رو به رومو از دیوار باید درارم؟!

معلومه که نههههه!

میگن تو ماهو نشونه بگیر که دست کم به ستاره ها برسی!

خلاصه که من فهمیدم شاید الان دوست داشته باشم تنها زندگی کنم و همه اون چیزایی که میخوامو پیاده کنم!ولی الان وقتش نیس!

و من نمیخوام گند بزنم :) میخوام زندگیمو جوری بسازم بشه یه الگو!

بشه یه تصویر که همه بهم نشونش میدن!

نه با پرفکت بودن تو یه چیز!

با ترکوندن!و تمام خودم بودن!خوده خودم بودن :)

افسارمان را یک مدتی است رها کرده ایم!

و همین رها کردن باعث شده که نتیجه نگیرم!حالا یهویی باعث شده؟

نه!

اینجوری که اول افسار را رها نمودیم!این افشار رها نمودنه باعث یه سری تغییرات شد!این یه سری تغییرات این شد که فقد یه چیزی تو مغزم زنگ بزنه تو کی هستی واقعا؟بعد این زنگه باعث شد اعتماد بنفسم بیاد پایین!که اگه کسی بهم میگف تو دختر خوبی هستی بگم نه! (الان پس میگیرم حرفمو من دختر خیلییی خوبیممم) و این کاهش اعتماد به نفس باعث این شد که ارامشم رو گم کنم!و این گم شدنه باعث شد تلاشام پودر شه :)

چه مغزی دارممم!جلل خالق!چه قشنگ تجزیه کردم لامصبببب :)))

حالا من اینجام

توی نه و پانزده دقیقه ی بیست و هشتمین روز دی توی مکعب دوست داشتنی خودم و امیدوار!

امیدوار برای اینکه نقشه بکشم که تمام خودم رو هر چه زود تر نشون بدم!

مهم نیست اگه هزار نفر بگن ریاضیت بده یا خوبه! مهم اینه که خودت چی فکر میکنی؟!

جدی انقد اعتماد بنفسم کور شده بودددد؟؟؟؟؟

من مبینام!

من مبینام!مبینا ینی انرژی!یعنی تونستن!ینی ساختن!ینی عوض کردن قانونای اطرافیام!ینی ترکوندن!

من همیشه تعریفم بین دوست و فامیل و اشنا این بوده!همیشه مبینا این تعریف میشده!

میخوام تعریفمو کامل تر کنم

مبینا یعنی مکعب زرد :) با خطوط نارنجی :)))

پ.ن:مرسی نگین!برای همه ی خوبیهات!اگه نبودی نمیدونم کی این همه نتیجه میگرفتم!کی این همه مرتب میشد مغزم :)

.

فرمانده لاک: همه که عقاید تو رو باور ندارن!


مورفیس: عقاید من نیازی به باور اون‌ها نداره!



"ماتریکس (The Matrix) / برادران واچوفسکی‌"

#فیلم

منبع : خانم مکعب !استفراق افکار :)
برچسب ها : دوست ,باعث ,الان ,انگار ,شریف ,شاید ,دوست دارم ,داشته باشم ,خودم بودن ,اعتماد بنفسم ,تمام خودم

استفراق افکار :)

:: استفراق افکار :)

به نام خالق خنده!

من دقیقا همون ادم احمقیم که وقتی خیلی حالم بد میشه یهو حالم عالی میشه!

کلا حد وسط ندارم :))) حالم عالیییییییه الان :) عاره :)

میدونی انقد فکر کردم دچار گوزیدگی مغزی شدم :))

بعد یهو همه بادش خالی شد :))) الان مغزم صاف شدخ تقریبا ؛)

چی شد که این چنین شد؟!

سوال قشنگی بود!

اقا فک کنم اصغر اقا هم میدونه من دو هفته ترکوندم از نظر خودم با درس خوندن!

بعد امتحانا و ازمون اومد! بعد نتیجه ها رو که دیدم گفتم اوه شتتتتت! چرا انقققققد بد!

اصن نمیدونی که چقد شکه شدم!

دقیقا انگار برق 700  بم وصل کرده باشن!نه گریه میکردم نه میخندیدم نه خوب بودم نه بد!اصن نمیدونستم چه مرگمه!

فقد هی میگفتم چراااا؟!

به قول نگین با یه بشکن میگفتم انگار این رشته به درد من نمیخوره!انگار اشتباه انتخاب کردم!فک کننن!من میگفتم ریاضی رو اشتباه انتخاب کردم!در این حد حالم بد بود!!!!

بعد امروز دیگه شورش دراومده بود از بس فکر میکردم!

تا اینکه طی یه حرکت انتحاری همه فکرامو بالا اوردم!

نگین زنگ زد!حرف زد!بهش گفتم برای اینکه موفق شی باید بازنده ها رو از زندگیت بندازی بیرون!

گفت الان تو بازنده ای؟

و شروع شد...!

1 ساعت با هم حرف زدیم!در واقع بیشترش من حرف زدم!

من همیشه هدفم بوده از اینجا برم!هدفم شریف یا امریکا نبوده!امسال یه جو مسخره ای گرفته بودم!واقعا مسخره!

انتظار داشتم یه سوپرهیومن باشم که بتونم همه چیزهایی که خیلی دوسشون دارم رو با هم داشته باشم!

و فک کنم که همه هم بدونن من خیلی چیزا رو خیلیییی دوست دارم!

شاید چیزی که باعث شده من انقد اذیت بشم اینه!بقیه یه چیز رو خیلیی دوست دارن و چند تا چیز رو فقد دوس دارن!

ولی من خیلییی چیزا رو خیلییی دوست دارم!

بعد انگار هدفم و ارزوهام جا به جا شده بود!

انگار یادم رفته بود من فقد میخواستم بترکونم!میخواستم یه ادمی باشم که هیچ کی به گرد پاش نرسه!نه اینکه تو شریف باشمو فقد از سطح علمی بالا!

تازهه!من با این وضعیتی که دارم انقد دوست دارم همه چیزو با هم داشته باشم تو شریف شاید نتونم واقعا!شاید اونجا واقعا حس کنم که یه بازنده ام! و هیچی بدتر از این نیست که حس خوبی به خودت نداشته باشی!

حالا همه اینا رو گفتم ینی دیگه دوست ندارم شریف برم؟ینی این عکس رو به رومو از دیوار باید درارم؟!

معلومه که نههههه!

میگن تو ماهو نشونه بگیر که دست کم به ستاره ها برسی!

خلاصه که من فهمیدم شاید الان دوست داشته باشم تنها زندگی کنم و همه اون چیزایی که میخوامو پیاده کنم!ولی الان وقتش نیس!

و من نمیخوام گند بزنم :) میخوام زندگیمو جوری بسازم بشه یه الگو!

بشه یه تصویر که همه بهم نشونش میدن!

نه با پرفکت بودن تو یه چیز!

با ترکوندن!و تمام خودم بودن!خوده خودم بودن :)

افسارمان را یک مدتی است رها کرده ایم!

و همین رها کردن باعث شده که نتیجه نگیرم!حالا یهویی باعث شده؟

نه!

اینجوری که اول افسار را رها نمودیم!این افشار رها نمودنه باعث یه سری تغییرات شد!این یه سری تغییرات این شد که فقد یه چیزی تو مغزم زنگ بزنه تو کی هستی واقعا؟بعد این زنگه باعث شد اعتماد بنفسم بیاد پایین!که اگه کسی بهم میگف تو دختر خوبی هستی بگم نه! (الان پس میگیرم حرفمو من دختر خیلییی خوبیممم) و این کاهش اعتماد به نفس باعث این شد که ارامشم رو گم کنم!و این گم شدنه باعث شد تلاشام پودر شه :)

چه مغزی دارممم!جلل خالق!چه قشنگ تجزیه کردم لامصبببب :)))

حالا من اینجام

توی نه و پانزده دقیقه ی بیست و هشتمین روز دی توی مکعب دوست داشتنی خودم و امیدوار!

امیدوار برای اینکه نقشه بکشم که تمام خودم رو هر چه زود تر نشون بدم!

مهم نیست اگه هزار نفر بگن ریاضیت بده یا خوبه! مهم اینه که خودت چی فکر میکنی؟!

جدی انقد اعتماد بنفسم کور شده بودددد؟؟؟؟؟

من مبینام!

من مبینام!مبینا ینی انرژی!یعنی تونستن!ینی ساختن!ینی عوض کردن قانونای اطرافیام!ینی ترکوندن!

من همیشه تعریفم بین دوست و فامیل و اشنا این بوده!همیشه مبینا این تعریف میشده!

میخوام تعریفمو کامل تر کنم

مبینا یعنی مکعب زرد :) با خطوط نارنجی :)))

پ.ن:مرسی نگین!برای همه ی خوبیهات!اگه نبودی نمیدونم کی این همه نتیجه میگرفتم!کی این همه مرتب میشد مغزم :)

.

فرمانده لاک: همه که عقاید تو رو باور ندارن!


مورفیس: عقاید من نیازی به باور اون‌ها نداره!



"ماتریکس (The Matrix) / برادران واچوفسکی‌"

#فیلم

منبع : خانم مکعب !استفراق افکار :)
برچسب ها : دوست ,باعث ,الان ,انگار ,شریف ,شاید ,دوست دارم ,داشته باشم ,خودم بودن ,اعتماد بنفسم ,تمام خودم

محل قرارگیری آمارگیر www.datagozar.com

پاپ کده | کسب درآمد از پاپ آپ چیست , کسب درآمد از پاپ آپ در بلاگفا , کسب درامد از پاپ آپ خارجی , کسب درآمد با پاپ آپ , اس پاپ آپ - سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد ازطریق پاپ آپ , کسب درآمد از اینترنت پاپ آپ , کسب درامد اینترنتی پاپ اپ , اموزش کسب درامد از پاپ اپ , نحوه کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از پاپ آپ , بهترین سایت کسب درآمد از پاپ آپ , اسکریپت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از پاپ اپ فیس نما , بهترین سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد بالا از پاپ آپ , بیشترین کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از بهترین پاپ آپ ها , بهترین سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , چگونه از پاپ اپ کسب درامد کنیم , نحوه کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از طریق پاپ آپ - poppop , معرفی سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , معرفی سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , سامانه کسب درآمد از پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درآمد از راه پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ شرکت راه گستر قرن , چگونگی کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از تبلیغات پاپ آپ